یک نفرصبح رامیکند بیدارچونکه خوابیده بوددراغوش من بی پدرسرک درکارما میداشتصبح دگردیدم درپشت سمن خوابیده چشمای افت زده اش خجالتی بودروزدگردیدم دست درسینه نرگس کردهبازدیدم باشقایق عکس هم آغوشی زدهدررونق بازاریش بازبوسه ای ازیاسمن گرفتعادی شده بود طلب ت
برچسب:
نویسنده: حامد اسماعیلی
تاريخ: پنجشنبه
28 ارديبهشت
1396 ساعت: 11:14